تبليغاتX
عبدالله

عبدالله

قران واهل بیت مناجات یتیم نوازی

دیروز امروز فردا

دیروز، امروز، فردا
 
دیروز «یهودا» ، سردمدار تبعید «یوزارسیف» به مصر گردید.
امروز یهودها با همکاری فرعون مصر، غزه را زندان «زاویرا» نموده اند.
و فردا عزیز فاطمه (س) نه تنها عزیزی مصر، بلکه عزیزی جهان را از آنِ خود خواهد نمود.

دیروز موسای زمان، در غفلت قابله های هزارة اوّل متولد گردید.
امروز نیل تا فرات، امتداد سعیِ صفا و مروة اوست.
و فردا از مَدیَن غزه به سوی ژئوپلتیکِ غرب یورش خواهد برد.

دیروز «یهودای حواری» ، محل اختفای مسیح(ع) را به بنی صهیون نشان داد.
امروز یهودیان، پشت کاجهای کریسمس در «آرماگدون» پناه گرفته اند.
و فردا مسیح(ع) به اورشلیم رجعت خواهد نمود تا به موعود اسلام(عج) اقتدا نماید.

دیروز «اصحاب اُخدود» را به گودال های آتش سپردند.
امروز هلوکاست واقعی را در غزه رقم زدند.
و فردا «خَسَف بَیداء» ، سرنوشتِ سرانِ وهّابیت را رقم خواهد زد.

دیروز ابابیل های سجّیل به منقار، فیل های ابرهه را رم دادند.
امروز موشکهای حزب الله ، تانک های مرکاوا را تحقیر نموده اند.
و فردا شهاب های 313 ، کاخ های فرعون و قیصر را بر سرشان آوار خواهند نمود.

دیروز ابوذر غفاری ، چوبدستی خود را بر سر «کعبُ الاحبار» کوبید.
امروز «منتظر الزیدی» ، کفشهای خود را به سمت شیطان بزرگ پرتاب نمود.
و فردا منتظران مهدی (عج) ، رَمی جمرة خود را تا کاخ سفید امتداد می بخشند.

دیروز یزید بن معاویه، جام خود را به سلامتی «پسر مرجانه» سر کشید.
امروز خائنِ حرمین شریفین، جام آبِ! خود را به سلامتی بوشِ پسر زد.
و فردا جام های پادشاهان عرب، پر از ادرار سگ های یهود خواهد گردید.

دیروز «عبدالله بن عمر» با پای «حَجّاج» بیعت نمود.
امروز شیخِ الازهر به دست بوسیِ «شیمون پرز» مشرّف شد.
و فردا مبارکِ نامبارک، پای سفیانی را لیس خواهد زد.

دیروز نعره های «خالد اسلامبولی» ، «انور سادات» را مومیایی کرد.
امروز فریادهای سید حسن نصرالله، سران عرب را از رویای اهرام ثلاثه خارج کرد.
و فردا صیحه آسمانی رمضان، گوش اصحاب دجال را کر خواهد کرد.

دیروز «تئودور هرتزل» و «بن گوریون» در هپروت نیل تا فرات به سر می بردند.
امروز «اولمرت» و «لیونی» به دور خود «دیوار حائل» می کشند.
و فردا بازمانده های صهیونیسم، همچون بیانیه های بی خاصیت سازمان ملل به دیوار «ندبه» کوبیده خواهند شد.

دیروز لشکریان «مختار ثقفی»، عَلَم های «یا لِثارات» را در کوفه و کربلا بر پا داشتند.
امروز بسیجیان ولایی، پرچم های یا حسین (ع) را در سواحل خلیج فارس به اهتزاز درآورده اند.
و فردا بیرق های «یا لِثارات الحسین (ع)» بر گنبدهای بقیع بوسه خواهند زد.

دیروز در محرّمِ کربلا، خیمه های عاشورائیان را به آتش کشیدند.
امروز در محرّمِ غزه، مساجد و مدارس را به موشک بسته اند.
و فردا در محرّمِ مکّه، در جنگ ستارگان، قصرهای شیشه ای به زانو در خواهند آمد.

دیروز در محرّمِ کربلا، فریاد سالار شهیدان به «هیهات مِنّا الذِلّه» بلند شد.
امروز در محرّمِ غزه، فریاد حماسه سازان حماس با شهادت به هم آمیخته است.
و فردا در محرّمِ مکّه، بانگ «اَلا یا اَهل العالم اَنا بقیه الله» ، پایانی است بر تمامی مظلومیتها

دیروز را در شب گذراندیم.
امروز در انتظار رؤیت خورشیدیم.
و فردا وعدة وصلِ عاشقان، با طلوع خورشیدِ مغرب، محقّق خواهد شد.
«اِنّ مَوعِدَهُمُ الصُبح، ألیسَ الصُبحُ بِقَریب؟؟؟»
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 1:5  توسط مصطفی رضائی  | 

کافی است سطل آبی اگر ریزیم

چندی‌ست هر بهار می‌شکفد
بر شاخه‌های تازۀ زیتون، سنگ
دیگر نشان صلح نخواهم بود...
این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!
دیری‌ست سهم سینۀ ما تیر است
دیری‌ست راهِ رفتنِ ما خار است
بیدارماندگانِ شبی تاریم
دار است حقّ گردنِ ما، دار است

زنجیر باز کرده و می‌آییم
با دسته‌های سینه‌زنی از راه
ما فوجِ بسملیم که در راهیم
ای تیغ‌های سر زده! بسم‌الله!

یادش به خیر گفتۀ دریامَرد:
کافی‌ست سطل آبی اگر ریزیم...
جز آبروی رفته چه خواهد ماند
امروز اگرکه سیل نینگیزیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 1:2  توسط مصطفی رضائی  | 

شعری از موسوی گرمارودی


سلام بر همه خيمه‌هاي ابر كبود
درود بر همه موج‌هاي خشم‌آلود

به خلوت همه دره‌هاي ژرف، درود
كه خفته‌اند پراكنده بر سواحل رود

به زاد و مُردن كوتاه آذرخش بلند
به غرش و تپش تندر لجوج و عنود

به برفراشته رايات نخل‌ها كه سحر
شود ز بوسه رنگين‌مهر خون‌آلود

به تيره شامگه سرد و غمگن جنگل
كه مي‌تراود از آن غصه‌هاي وهم‌آلود

به هاي‌هاي دل ‌غم‌گسار در گريه
به غم فزا و رسا نغمه هميشه رود

به هر صلابت غم‌بار، هر بلندي اوج
به هرچه‌هرچه كه بشكوه و غمگن است درود

ببار اي همه آسمان ديده من
كه هيچ عقده ديرينه دلم نگشود

برآن سترگ دليران قهرمان بگري
كه روي صهيون با ناخن دفاع شخود

نه هيچ گريه بر آنان مكن غلط گفتم
در اين سروده زبانم ره خطا پيمود

تو بر فسردگي خوش بنگر و بگري
كه بر حماسه آنان ترا ز گريه چه سود

حماسه من و تو در كلام و شعر و سخن
حماسه‌هاي فلسطين زخون و آتش و دود

تو خون خويش به رگ‌هاي تن مي‌انباري
سپاه غزه، يك جبهه دگر بگشود

الا زمين فلسطين بلند بادت نام
زبانم ارچه نيارد زشرم گفت درود

كه گر بپرسي‌ام از ياري و مسلماني
كجا ز شرم توام هيچ مي‌توان آسود

كه آبروي همه شرق در برابر غرب
تو و سپاه تو بودست و نيز خواهد بود

تو دست خسته شرقي در آستين زمان
كنون به دست تو بايد كه دست خصم شخود

براي شرق بمان سال‌هاي ديرادير
به پاسداري از حق، به فتح زودازود

اگرچه مردمت آواره بيابان شد
اگرچه جسم تو در چنگ دشمنان فرسود

اميدوار به پيكار و گرم دل مي‌باش
كه دشمن تو هم از بيم يورشت نغُنود

ز پايمردي تو جسم خصم در لرزه
ز پايداري تو كام خصم زهرآلود

به چابكي سپاه تو نيست مانندي
مگر عقاب سبكبال، گاه اوج و فرود

به دشت، حمله مردان رزمي تو بود
چنان چو پهنه دريا و موج خشم‌آلود

خروش و حمله كن و كينه‌ورز و آتش زن
كه داس كينه تواند سپاه خصم درود

درودگوي و ثنا‌خوان جاودانه توست
اگرچه زمزمه باد و گرچه نغمه رود

تو و سپاه تو را از لبان آزادي
هميشه باد سلام و هماره باد درود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:57  توسط مصطفی رضائی  | 

گریه های غزه

سال، سال قلبهای داغدار
سال زخمهای بی شمار غزه است
فصل، فصل سرد سینه های پرغم است
فصل تا همیشه زنده محرم است
ماه ماه ماتم است
****
ای شما که گریه‌های بی صدایتان
وسعت طنین ناله‌هایتان
از تبار زخمهای بدر
از قبیله غریب اشکهای کربلاست
بر سر شما اگر چه دستهای مهربان خاک نیست
تا هماره سایه یگانه خداست
سرزمین لاله خیز قلبهای ما
با شما و اشکهای دردبارتان
آشناست
****
دشمن پلید و زشت
دشمن پلشت و غافل از حضور سرنوشت
با تمام بمبهای آتشین خویش نیز
در برابر شما حقیر و خوار گشته است
مثل ابرهای مبهم سیاه
تار و مار گشته است
****
ای شما که سالهای سال
در نبرد بی امان مرگ و زندگی
پا به پای عشق رفته اید و می روید
ای رهاتر از شهابهای سرخ بی‌نشان
ای فراتر از ستارگان آسمان
ما هم از تبار نینوای غزه‌ایم
آشنای زخم های کهنه و عمیقتان
آشنای کودکان بینوای غزه‌ایم
همصدای گریه های بی صدای غزه ایم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:50  توسط مصطفی رضائی  | 

خدایا مددی

غزه در آتش و خون است خدايا مددي
شهر در دست جنون است خدايا مددي
آسمان تيره ز دود است و زمين مات ز درد
حال خورشيد نگون است خدايا مددي
مرده در خاطره ها عشق، محبت، ايمان
كينه و بغض فزون است خدايا مددي
آنكه دم مي زند از دين تو و مكتب تو
در صف دشمن دون است خدايا مددي
بر لبش ذكر تو و بر دلش آهنگ نفاق
همره خصم زبون است خدايا مددي
قلب مردان تمدن همه سخت است چو سنگ
وز ره مهر برون است خدايا مددي
پر ز خون است دل كرب و بلايي صفتان
غزه در آتش و خون است خدايا مددي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:48  توسط مصطفی رضائی  | 

دنیا

جنگ
آتش
بوی خون
شهر همرنگ جنون
*
حاکمان در امان
قربانی کودکان
مرگ نزدیک
غیرت، تعصب : تعطیل
*
نفت تنها شکم می آورد
نه عزت، نه تعصب، نه مردانگی
راستی شرم را بی بها می فروشند.
*
دیگر بنی آدم اعضا یکدیگر نیستند.
که اگر بودند خون به جای شیر کودکان غزه را سیراب نمی کرد.
*
ای حماس، جهاد ، فتح
کودکی شیر نیوشیده می میرد و خون شیر مرگش می شود.
و قبر گهواره همیشگی اش
می فهمید
آی آل سعود، آل فیصل، آل مکتوم
مبارکان نا مبارک
کودکی شیر نیوشیده می میرد و خون شیر مرگش می شود
می فهمید
جای تان گرم است
می توانید بخوابید
*
آی سازمان بی ملل، شورای ضد امنیت
آی آلت دست حکومت های غاصب
کودکی شیر نیوشیده می میرد و خون شیر مرگش می شود
می فهمید
کاغذهای قطعنامه ها تان تمام شده است.
یا که می ترسید از کودکان شیر نخورده امروز شما را فردا سنگ نثار کنند
*
آی انسان
از چه زنده ای
که زندگی را آنقدر بها اندک است
که در غزه حتی به دنیا نیامده ها را می کشند
پس برای چه زنده ای
اینکه شاهد نوشیدن خون به جای شیر باشی
*
کجاست مردانگی
شرف را بها چند است
و چرا تمام سازمان های بشری تعطیل اند
*
آری
دیگر بنی آدم اعضا یکدیگر نیستند.
که اگر بودند خون به جای شیر کودکان غزه را سیراب نمی کرد.
و گلوله کودکان را خواب
و قبر گهواره ابدی آنان نمی شد
غم غزه
در پيچ وتاب غمي سنگين
هراس بي وزن بشريت
غربي يا شرقي
چه فرقي ميكرد
هردو ميخواستند
به انسانيتشان برسند
يكي با حضور
يكي با حصول
اما همه نقطه اي سر خط-
بيش نبودند
كورسويي از روزني كجاست ؟
كه چشم را به رويت بي نتيجه آسايشي آرد
هرچند اندك
هرچند رزيلانه
براي خفه گي تمدن
ما را ببين كه براي بيچاره گي ولذت تحقيرمرده ايم
يا شايد هم تا ابد زنده ايم
كه تسليم محض اين دنيا شده ايم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:42  توسط مصطفی رضائی  | 

غزه در آتش و خون

پیش فرض

درد غزه


شادی نداره مزه
با حال و روز غزه
یادی نداره تاریخ
این همه جور تازه
کاری نداره وجدان
جوونه پیر نازه
عاری نداره کشتن
که چشم دنیا بازه
ذره ای جای شک نیست
این همه رسم هرزه
باکی نداره فریاد
که بینه دست شرزه
خوبی نباشه بر جای
فقط بدی می ارزه
با این جنایت و خون
کون و مکان می لرزه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:35  توسط مصطفی رضائی  | 

شعری از حامد که در روز اول محرم سروده است

در و دیوار چه گویاست ، تماشا نکنید/ خواب ، چشم همه دنیاست، تماشا نکنید
می درد گرگ ،بدنهای غزالان چمن/ جای گل ، خون چمن آراست، تماشا نکنید
گر همه عالم و آدم زجفا خاموشند/ سنگ، در شورش و غوغاست ، تماشا نکنید
چه نشستید، ببینید که در آتش و خون / کودک غزه چه تنهاست، تماشا نکنید
بی رمق ،خسته، پراز درد، ندیدید چه سان / غرق خون پیکر زنهاست، تماشا نکنید
وه چه خوابید که صهیون وسط خانه ماست/ هدفش عارت و یغماست، تماشا نکنید
بشنود هر کس و پاسخ ندهد مسلم نیست/ امر پیغمر طاهاست ،تماشا نکنید
بوش گوید به تمسخر به جهان، این تحفه / عیدی مختصر ماست، تماشا نکنید
دهه عشق و عزاداری ارباب آمد/ کربلا منتظر ماست ، تماشا نکنید.
کاش می شد که حسینیه ای احداث شود/ در دل غزه ، چه زیباست ، تماشا نکنید
زخمه شعر به چنگ ورقش زد حامد/ که " لگد مالی گلهاست" ، تماشا نکنید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:32  توسط مصطفی رضائی  | 

مرگ بر اسرائیل

مي توان هم  غزه را آزاد كرد

خانه هايش را همه آباد كرد

 

مي توان در كنج اوج غصه ها

قلب تنگ كودكي را شاد كرد

 

گرچه ما در غزه حاضر نيستيم

مي توان از خانه هم فرياد كرد

 

دارم اكنون بغض تنگي در گلو

دوست دارم تا خدا فرياد كرد

 

 

با خروش وبا شعار و با قلم

مي توان با اشك هم امداد كرد

 

مي توان بنياد اسرائيل را

تا ابد محو مادر زاد كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:26  توسط مصطفی رضائی  | 

غزه دئر آتش و خون


کودکی میمیرد
مادری میگرید
و امتی در خوابند (خطاب به حکام مزدور عربی همچون پادشاه عربستان و اردن و مصر و...) این ابو جهل ها و یزید های زمانه
در حالی که کودک آمریکایی در کنار پدر و مادر خود منتظر شب کریسمس بود کودکی در غزه در پناهگاه خانه منتظر خوشه ای جدید بود اما نه خوشه های گل به مناسبت کریسمس بلکه در انتظار بمب های خوشه ای تنها در کنار مادر نشسته بود چون پدرش را در حمله خون خواران از دست داده بود.



آری کودک غزه ای را در ژانویه می کشند تا دل کودک آمریکایی از دیدن سینه پاره شده آن کودک غمگین نشود.
کودک آمریکایی منتظر بابا نوئل می ماند تا برایش هدیه ای آورد

هدیه را به کودک آمریکایی می دهند ... او باز می کند و از شادی به آسمان می پرد چون برایش یک تفنگ اسباب بازی می آورند ... اما این فقط اسباب بازی است ...
کودک غزه ای هم به آسمان پرتاب می شود چون گلوله ای از تفنگ اسرائیلی به سینه اش اصابت می کند...


مادر کودک آمریکایی لامپ درخت کریسمس را به کودکش می دهد تا او بتواند در شادی نصب این لامپ شریک باشد ولی آن غزه ای چه طور؟ او نمی خواهد قلب پدرش را از روی زمین جمع کند ولی مجبور است در این غم تحمیلی بالای جنازه پدر، مادر، برادر و یا خواهد شهید خود بنشیند و شاهد کشته خون باشد، خونی که قرمز است البته شربت گیلاس کودک آمریکایی هم قرمز است ولی این کجا و آن کجا؟
کودک آمریکایی شربتش را می نوشد شاید هم مثل ما ایرانیان کوکاکولای اصل بنوشد شاید هم پپسی و...
کودک غزه ای هم خون را در دیده می نوشد و برای بزرگ شدن لحظه ها را می شمارد تا بتواند به کودکان دیروز آمریکایی بفهماند که در ژانویه ها چه می گذرد، ولی آیا خواهند گذاشت تا کودک آمریکایی حق را بفهمد و ...
شب یلدای ما ایرانیان گذشت ولی آیا این شب در غزه تمام شد به راستی که نه
شب یلدای ما با هندوانه ای که با یک مشت قوی شکست پایان یافت و شب یلدای غزه با انفجار سینه کودکان غزه ای هنوز ادامه دارد...









+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:20  توسط مصطفی رضائی  | 

شهامت


شهامت یک سرباز پلید اسراییل در مقابل کودک سه ساله مظلوم فلسطینی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:5  توسط مصطفی رضائی  | 


چه بايد گفت چه بايد كرد ؟گناهشان چيست ؟



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:56  توسط مصطفی رضائی  | 

دنیای ما

هميشه فكر كن توي دنياي شيشه اي زندگي مي كني پس هيچ وقت به طرف كسي سنگ پرتاب نكن چون اولين چيز كه مي شكنه دنياي خودته



غزه امروز كربلاست به پا خيزيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:49  توسط مصطفی رضائی  | 

                   نامه اي قبل از مرگ يك دختربچه

 

 این مطلب را از سایت برادر عزیزم مسعود دهنکمی گرفته ام و نیاز به هیچ توضیح دیگری ندارد

 

 

با عرض سلام و درود بي پايان به ارواح پاك شهيدان و امام عزيز. اميدوارم اين سلام خسته و دل شكسته و نااميد را از يك دختر جانباز شيميايي پذيرا باشيد. حاج آقا ده‌نمكي عزيز حتما تعجب مي‌كنيد وقتي اين نوشته‌هايم را مي‌خواني ولي برادر اين را بدان شايد بعد از خواندن اين نوشته ام روحم ديگر در آن دنياست.

من دختر يكي از هم كيشانت جانباز محمد...  هستم و شما را هم از كودكي از زماني كه پدر روزنامه‌هاي شلمچه و دوكوهه را هر هفته به خانه مي‌آورد، از زماني كه به طور خفا دفتر خاطرات پدرم را خواندم و از عشق به مسعود ده‌نمكي و رضا برجي و آقاي مرتضي سرهنگي و آقاي حبيب ا... كاسه ساز مي شناسم و از زماني كه هفته نامه شلمچه را بستند پدرم روزنامه را به چشمانش زده بود و گريه مي‌كرد و من در تعجب بود كه بستن يك روزنامه هم گريه دارد؟! ولي نه عشق پدرم به روزنامه نبود به تفكر ده نمكي‌ها بود. كم كم بزرگ شدم و امسال كه سوم راهنمايي هستم وقتي پدرم كه كوچكتر از شماست امسال عيد در گوشه اي از بيمارستان با درد لبخند مي‌زد با دلي غمگين فيلم شما يعني اخراجي‌ها را ديدم.

 در شبي كه شما در برنامه عبور شيشه اي آمديد همانشب چند نفر براي عيادت پدرم در خانه مان بودند وقتي اشك‌هاي شما را در تلويزيون ديد پدرم زار زار گريه مي‌كرد و همه ساكت و در تعجب بودند و مي‌گفتند آخر براي يك فيلمساز آدم گريه مي‌كند؟ و پدرم كه حالا هيچ كس گريه‌هايش را كسي نديده بود و به قول مادرم كه هميشه به پدرم مي‌گويد تو قلب سنگي داري و به قلب يخي معروف است ولي آن شب به خاطر فقط اشكهاي شما گريه مي‌كرد. براي نزديكترين كسانش در اين چند سال ما نديديم گريه كند ولي بر اي شما...

پدرم مي‌گويد: مسعود ده‌نمكي مثل خودمان دل شكسته و بچه جنگ و خصوصياتش عين خودش است زودجوش به شدت عصباني در مقابل حرف زور و سركش ولي دلش مثل آيينه صاف و من عاشقش هستم. ولي من اين چيزها را نمي‌فهمم و انتقاد دارم از بعضي از حرفهايتان.

حاج مسعود فيلم شما اخراجي‌ها عين خاطرات پدرم است ولي او در آن زمان بعد از شهادت برادر دوقلويش كه در جزيره مجنون در كنارش به شهادت رسيد به يكباره عوض شد و پدرم هم به عشق مادرم به جبهه رفت و بعدش هم بعد از جنگ در سال 70 باز هم به پدرم زن ندادند و مادرم با پدرم فرار كرد و ازدواج كردند. شما در گفته‌هايتان مثال شهيد باكري را آورديد كه در وصيت نامه اش رزمندگان بعد از جنگ را به سه دسته تقسيم كرده بود و شما گفتيد دسته چهارمي‌هم هستند كه به ارزشهاي جنگ هم پايبندند و مبارزه مي‌كنند. شما حاجي حتما ابزار مبارزه و دوستاني كه به شما كمك كنند امثال پدرم كه الان در گوشه‌اي افتاده‌اند بي كس بي يار مجبورند دق كنند چون كسي را ندارند. اگر باور نداريد خيلي‌ها مثل پدرم هستند كه دارند از بي وفايي‌ها دق مي‌كنند و خانواده‌هاي شان هم دارند تو اين جامعه له مي‌شوند. مثل خودم كه شاگرد ممتاز و نمونه هستم. با  نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد ولي چه؟ من الان آرزوي مرگ را دارم. همين ماه فروردين وقتي پدرم در بيمارستان بستري بود من ناخودآگاه كمدش را كه هميشه محكم مي‌بست با پيدا كردن قفل باز كردم و براي اولين بار دفتر خاطرات جنگ و جبهه اش را خواندم. نوشته بود تو جزيره مجنون محور شط علي تا 20000 هزار مي‌شمرده تا نگهباني اش تمام شود. نوشته بود وقتي جنازه برادر دوقلويش را كه در معراج شهداي اهواز ديد باور نمي‌كرد و از ترس پدرش در تشيع جنازه نبود. اما سخت ترين خاطره جبهه پدرم را خواندم. تازه فهميدم تو اين سالها چه كشيد. حاج آقا ده‌نمكي موافقيد كمي‌از نوشته‌ها و خاطراتش را برايتان بفرستم؟ (پس بخوانيد عين خاطراتش را) موقع عقب نشيني از قله‌هاي سيد صادق با وضع فجيعي عقب نشيني كرديم منطقه همه جا شيميايي جانشين لشكر شهيد شده فرمانده اطلاعات و عمليات هم به جمع شهدا پيوست. فرمانده گردان‌ شهيد اصغريخواه در پشت تخته سنگي آرام خوابيده با چند نفر از بچه‌ها به بالاي سرش رفتيم. همه او را بوسيدند و من دستش را بوسه زدم از جيبش قرآن كوچك و نقشه اي و يك كلت كوچك برداشتم.

فرمانده گروهانمان هم به شهادت رسيد. ما مانديم بدون فرمانده از شدت سرما و سختي‌هايي كه كشيدم آرزوي مرگ را دارم. خستگي آخر دلم براي يك خواب خوش تنگ شده هر جا اصلي و شهيد است همان راه را مي‌رويم آمديم تا معبر ميدان مين. نمي‌دانيم به كدام قسمت بايد برويم. چند نفر از همشهريان نشسته اند  كنار تخته سنگي. گفتند چند نفر اشتباهي رفتند به ميدان مين و شهيد و زخمي‌شدند ما هم مي‌ترسيديم كه از كدام راه برويم. در 30 متري من 5 نفر افتاده اند. گفتم برويم شايد توانستيم آنها را به عقب ببريم ولي بچه‌ها گفتند از لشگر نيرو آورده اند از نگهبان تا آشپز تا نامه رسان كه هر كس بايد يك زخمي‌يا شهيد به عقب ببرند.

 گفتند احتمال دارد مين منفجر نشده در اطراف آنها باشد زل زده بودم به آن 5 نفر در ميدان مين. دلم طاقت نياورد. به همراه سيروس دوستم رفتيم جلوتر رسيديم به 50 متري شان خداي من جمشيدي پايش قطع شده بود او از روستاي مجاور ما بود. سيروس گفت محمد برگرديم الان ميارن عقب آنها را. كنجكاو شده بودم جمشيدي بسيجي و از گردان كميل بود حتما هر 5 نفر  جزو گردان كميل هستند ناخودآگاه رفتم جلوتر. بچه‌ها از دور فرياد مي‌زدند كه بابا ديوانگي نكن شايد مين زير برفها باشد. دور زدم به جنازه اي كه صورتش آن طرف بود زل زدم بهش كه چكمه و بادگير تنش بود. چشمانش را باز كرده خداي من چقدر آشناست رفتم جلوتر با ترس و لرز دستهايش را بالا برد. هر آن انتظار مين را داشتم رسيدم به 20 متري خداي من محسن غريب پور هم هم ولايتي‌ام. زنده بود خدايا آن يكي هيكل بزرگتر آن طرف افتاده كي است. باز هم دور زدم. مي‌ترسيدم نگاهش كردم. او هم نگاهم مي‌كند. بادگير را از سرش كشيد.) خدايا چه مي‌ديدم. دامادم محمدحسين گريه ام گرفت. تو حال خودم نيستم. زار زار گريه مي‌كنم خدايا اون  3 تا بچه دارد. خواهرم چقدر بهش سفارش مي‌كرد. اون پاسدار بود. مي‌خواستم بروم كمكش. هر چه توان داشت فرياد زد. هرچه نفس داشت تو برفها كشيد بيرون گفت. برگرد جلو نيا اينجا معبر مينه خدايا ديگر اشكي ندارم. از ديشب آن قدر شهيد داديم و دوستانم و هم محلگي‌هايم رفتند همه زخمي‌ها جا ماندند ديگر خسته‌ام. خسته بچه‌ها آرامم كردند.

گفتند محمدجان الان ميارن عقب همه شان را. من كه فقط تازه 17 سالم شده بود و جثه هم نداشتم. نگاهش كردم. گفتم همين جا مي‌مانم ولي بعد از چند دقيقه غرش هواپيماها كه در ارتفاع خيلي پائين. بمباران مي‌كردند. باز هم شيميايي اين بار رنگ دود سبز است. دامادم قسمم مي‌ داد برگردم نگاهش كردم لبخند زد به من بغض توي گلويم دارد  خفه ام مي‌كند. با گريه جدا شدم خداي من دامادم آن لحظه به فكر فقط 3 تا بچه‌هاش بود. برگشتم. فرياد زد برگرد محمد ترا به خدا تو بمان و برگرد. فرياد زدم آخه تو تو تعاون لشكر بودي اينجا چه كار خنديد دستهاش را بالا برد. با نااميدي برگشتم (بعد از 4 سال دامادم و تمام شهدا. فرمانده لشكر همه را آورددن. تقريبا يك مقدار گوشت بر بدنشان بود. امروز افسوس مي‌خورم چرا نماندم. چرا. بعد از اين همه سال هنوز نمي‌داند خواهرم.

اين 18 سال هنوز آن بغض توي گلويم است. خدايا ديگر بريدم از اين دنيا. از شهادت فرار كردم. ولي امروز فقط آرزوي مرگ را دارم.»

بله برادر حاج مسعود ده‌نمكي عزيز هر چند من بدون اجازه پدرم نوشته‌هايش را خواندم ولي همواره الان مدتي است دارم مي‌سوزم كه اون تو اين سالها چه كشيده.

بعد از اخراج پدرم از كار توسط نيروهاي مشاركتي به كمك خدا به اين هيئت آمديم. هيچ چيز نداشت. 4 سال هر هفته پدرم مراسم گرفت. ايام محرم فاطميه مي‌گفت به ائمه و شهدا بدهكارم. چه بدهكاري او خود را در قضيه دامادشان مقصر مي‌دانست و مي‌خواست خدا او را ببخشد.

حاج مسعود عزيز الان 10 روز است كه به يك باره صاحبان اين خانه و حسينه كه پدرم درست كرد  بر سر ما ريختند كه بايد خانه را تخليه كنيد. باور نمي‌كنيد حتي يك شب غذاي سالم از گلويمان پائين نرفت. و پدرم آخر دارد آب مي‌شود. تمام داروندارش را داد به يك نفر كه فرار كرد و الان تو پول داروهايش مانده بله داريم از اين حسينه هم اخراج مي‌شويم. و من ديگر طاقت اشكهاي پنهان پدرم را ندارم. اون هيچكس جز خدا و شهدا را ندارد شب جمعه ساعت 12 شب پدرم را در سر مزار شهيد سيدحسين ميرحسني بي حال پيدا كردند. از حال رفته بود. وقتي 2 روز پيش فهميد دخترهاي صاحب اين خانه به مادرم كه سيد است توهين كردند نمي‌دانيد چه حالي شد اين هم از بچه‌هاي جنگ كه عاشق ائمه و شهدا و آخرش اين. اين روزها هر لحظه انتظار ريختن وسايلمان به بيرون كوچه را  داريم و من ديگر نمي‌توانم بيش از اين شاهد خرد شدن پدر و مادرم باشم مي‌خواهم بميرم و هر چند مي‌دانم خودكشي نشانه ضعف انسان است نمي‌دانم چرا شما را به عنوان درد دل انتخاب كردم شايد به خاطر علاقه شديد پدرم به شما و شايد هم خوابي كه چند شب پيش ديدم. ولش كن. به هر حال مرا ببخشيد برادر. هنوز نمي‌دانم چگونه بايد اين نامه به دستتان برسد. نذر كردم با اقا امام زمان و شهيد عمويم كه يك جوري اين نوشته به دست شما برسد. خواهشم از شما فقط اين است. در مورد نوشته‌هايم بماند امانت پيش تان تا ابد. من  از مرگ نمي‌ترسم. ولي از آبروريزي خيلي. من مهرناز ...  فرزند محمد جانباز شيميايي و تنها فرزند كه با نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد. به خاطر آبروريزي و نداشتن يك ريال براي اجاره جايي و به خاطر توهين به پدرم و ريختن اسباب و اثاثيه زندگي مان به بيرون كوچه از اين دنيا خلاص مي‌شوم. من خودم را فداي پدرم كه از سن 15 سالگي جانش را فداي نظام كرد مي‌كنم. نظامي‌كه حتي يك بار كمكي به پدرم نكرد. نمي‌دانم بعد از من چه بر سر پدر و مادرم مي‌آيد خدايا به آنها خيلي صبر بده خيلي ديگر ناي نوشتن  ندارم. جناب حاج مسعود ده‌نمكي به آقاي اكبر عبدي و سيدجواد‌هاشمي‌سلام گرمم را برسانيد (به خدا خسته ام خسته) براي من دعا كنيد تا خدا مرا ببخشد.

مهرناز...

نام و آدرس محفوظ است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:41  توسط مصطفی رضائی  | 

التماس دعا

الهی کار کن که ایمانم نمیره

الهی هرچه خوبان درگاهت از توخواسته اند و هرچه خوبان درگاهت از تو میخواهند و هرچه خوبان درگهت از تو خواهند خواست به ما نیز عنایت فرما

الهی توفیق خدمتگزاری و نوکری محرومین و مستمندان را بیش ازپیش به ما عنایت فرما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 19:18  توسط مصطفی رضائی  | 

جرعه ای از صحیفه

پروردگار من! مگذار که نگاه اميدوار من از ملکوت مقدس تو نوميد بازگردد و رشته اي که قلب مرا با آسمانها پيوند ميدهد بريده شود، و هرگز حاجات مرا اي برآوردنده حاجات از حضرت خويشتن به ديگران بازمدار (صحيفه سجاديه)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:32  توسط مصطفی رضائی  | 

فرهنگ ایرانی

اگراز کسی در زمان سابق سئوال میکردند که الگوی فرهنگی شما کیست و یا فرهنگ ایرانی چیست پاسخ میداد الگوی من فلان خواننده ویا رقاصه میباشد ویا اینکه در آرزوی این هستم تا همچون فلان دختر یا پسر الگوی سال گردم اما اگر بعد از انقلانب این سئوال را از کسی بپرسند چه جواب خواهد دادقطعا خواهد گفت میخواهمخمینی باشمتا بت شکن تاریخ گردم خامنه ای باشم تانامم لرزه براندام دشمنان اسلام بیندازد رجایی باشم تا نامم را هر پیرزن ویاپیرمردروستایی به نیکی ببردبهشتی باشم تاجاودانه تاریخ گردم چمران باشم تا داشتن دکترای فیزیک هم مرا از شهادت جدا نکند صیادشیرازی باشم تا باب شهادت بعدازجنگ هم برایم بازباشد آوینی باشم تا ....باهنر باشم تا... و هزاران نمونه از اینگونه آمال و آرزوهای زیبا و دوست داشتنی.

 اما واقعا همین است امروز فرهنگ ایرانی یعنی فرقی بین من و تونیست ُفرهنگ ایرانی یعنی کسی به فکر الگوهای غربی نیست فرهنگ ایرانی یعنی شب عاشورا کسی دربند نیست فرهنگ ایرانی یعنی زمان اذان شلواگرازکسی درزمان سابق سئوال میکردند نشانه فرد با فرهنگ چیست ویا الگوی شما از نظر فرهنگی کیست میگفتند الگوی ما فلان رقاصه ویا فلان دختر ویا پسر سال که بویی از ایمان و اعتقاد وتعصب ملی مذهبی نبرده است میباشد امااگردرحال حاضر ازکسی درایران بپرسندالگوی شماکیست میگوید میخواهم خمینی باشم غتر از مساجد جایی نیست فرهنگ ایرانی یعنی فرقی بین منو تو و فلان آقا زاده نیست فرهنگ ایرانی یعنی خاک بالش هیچ یتیمی نیست فرهنگ ایرانی یعنی آنتن ماهواره بالای هیچ ساختمانی نیست فرهنگ ایرانی یعنی از قضات ما عادلتر کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی شلوار کوتاه پای هیچ دختر جوانی نیست فرهنگ ایرانی یعنی مانتو کوتاه دارای هیچ مشتری نیست فرهنگ ایرانی یعنی موهای دخترانه و آبروی بندزده در سیمای هیچ پسری نیست فرهنگ ایرانی یعنی کلاهبرداری وخیانت در واژگان ما اثری نیست فرهنگ ایرانی یعنی صادقتر از فروشندگان ما کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی از ساز و آواز در عروسی های ما خبری نیست فرهنگ ایرانی یعنی هیچ همسایه ای بی خبر از همسایه نیست فرهنگ ایرانی یعنی محترمتر از خانواده شهدا کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی شهدا زندهاند و شاهد ونظرند فرهنگ ایرانی یعنی هیچ نماینده مجلسی به فکر خود نیست فرهنگ ایرانی یعنی صندلی مجلس رنگی غیر از خون شهیدان نیست فرهنگ ایرانی یعنی هیچ مسئولی مدیرتر و مقتدرتر از مسئولین ادارات نیست فرهنگ ایرانی یعنی در هیچ اداره ای امروز برو فردا بیا نیست فرهنگ ایرانی یعنی اثری از رشوه و ارتشا نیست فرهنگ ایرانی یعنی از کارمندان ما باوجدانتر نیست فرهنگ ایرانی یعنی الگوی لباس و دکوراسیون و ...فلان مد غربی نیست فرهنگ ایرانی یعنی مهریه هیچ عروسی بیشتر از مهریه حضرت زهرا نیست فرهنگ ایرانی یعنی اسم نام خیابانها وکوچه ها غیراز نام شهیدان نیست فرهنگ ایرانی یعنی اسراف و غیبت کار هیچ زنی نیست فرهنگ ایرانی یعنی با غیرت تر از مردان ساحل دریاوتوچال و دربند کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی هیچ سایت مبتذلی دراینترنت نیست فرهنگ ایرانی یعنی       فرهنگ ایرانی یعنی      و فرهنگ ایرانی یعنی هزاران هزار واژه وعبارت که در ذهن من و تو خطور کرده که جای نوشتنش دراین میان نیست .

حال اگر فرهنگ ایرانی این است و این سرزمین مقدس ایران است با عرض معذرت جمعیت ایران چند میلیون نفراست.التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:31  توسط مصطفی رضائی  | 

روزه واقعی

اگر از ما بپرسند برای چه روزه میگیرید عموما یکی از پاسخهایی که خواهیم داد قطعا هم درد بودن با نیازمندان میباشد و میگوییم میخواهیم با آنهایی که سفره خالی دارند هم درد باشیم و..... اما واقعا به قول امروزی ها حضرت عباسی همینطور است سئوال من اینجاست که در آخرین نهمانی که رفته بودید و یا آخرین مهمانی که دادید غذا چه بود چند نوع بود چقدر اضافه آمد اضافی ها را چه کردید راستی اصلا موقع افطار اول نماز میخوانیم یا اینکه اول وجود بعدش سجود .... دیدهایم افرادی را که دراین ایام سحر خواب مانده اند واز فردای آن روز چه بسا تا پایان ماه رمضان برای همه تعریف کرده اند که ما سحر خواب مانده ایم و حسرت می خورند اما ناراحتی آنها از این است که سحری نخوردهاند نه اینکه نماز صبحشان غذا شده است .....

راستی یادتان هست که معلمهایمان تعریف میکردند در زمان امیر مومنان علی علیه السلام وقتی امیر مومنان به منزل یتیمی مراجعه کرده بودند تا غذا برای یتیمان ببرند دیدند که مادر یتیمان به دلیل نداشتن غذا دیگی را پر از آب کرده و بچه ها را با وعده اینکه وقتی غذا پخت بیدارتان خواهم کرد در موقع افطار یا سحر خوابانده و نگران این بود که نکند بچه ها بیدار شوند و بهانه غذا بیاورند این ماجرا برای ما شبیه داستان است اما مسلمانان به ماه رمضان قسم که در حال حاضر نیز هستند خانواده هایی که چنین سرنوشتی را دارند و حقیر یک نمونه آنرا که دقیقا چنین سرنوشتی را داشت در روستاهای استان گلستان دیده ام .... حال بیائید دست به دست هم دهیم با عرض معذرت روزه دار واقعی را که الگویش امیر مومنین است بیابیم ..... الهی العفو .....یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:33  توسط مصطفی رضائی  | 

متن اول نماز

    دوروزی از افتتاح وبلاگ من میگذرد چندین با تصمیم گرفتم چیزی بنویسم و همیشه آرزو داشتم نظراتم را در اینجور جاها مینوشتم و از اوادمهایی نیستم که نوشته های دیگران را کپی کنم و در وبلاگ خودم بنویسم که دراین خصوص نیز نظراتی دارم اما به هر صورت با توجه به تنوع موضوعات مورد علاقهام نمیدانم از کدام شروع کنم تا اینکه امشب ساعت ۵/۲ ازخواب بیدار شدم گفتم بهتر است خلوتی با خدای خود داشته باشم بری تمرکز بهتر وبه دلیل اینکه بدنم از خوای آلودگی بیرون بیاد غسلی کردم و وضوگرفتم و روبه قبله ایستادم و الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم ..... نماز میخواندم و اما واقعا نمیدانستم با کیدارم صحبت میکنم در نمازم خدا را نمیدیدم تا السلام علیکم ورحمه الله وبرکاته نچسبید گفتمشاید وضویم عیب داشته باشد دوباره وضو گرفتم و روبه قبله الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم ....باز هم دیدم اتصال برقرار نشد اصلا درنمازم خدارا نمیدیدم در وسط نمازمگفتم شاید جای نمازم عیب دارد تا پایان نماز نفهمیدم چه شد بعد از نماز جایم را عوض کردم و الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم ....فقط در پایان نماز فهمیدم تمامحواسم به دکوراسیون جلویم بود باز هم جایم را عوض کردم والله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم..... هر چه میخواندم خداراکمتر میدیدم این نمازهم تمام شدناامیدانه خواستم جانمازم را جمع کنم که قرآن را دیدم گفتم بسمالله الرحمن الرحیم و قرآن را باز کردم چند آیه با ترجمه آن خواندم واقعا خوشم آمد اونجا که خدا با قرآنش با ما صحبت میکند انگار قرآن فقط برای من نازل شده است و خدا فقط برای من است اما افسوس آنجاکه من نماز میخوانم معلوم نیست چندتا خدا دارم ناگهان آیه ای توجه ام را به خودش جلب کره که انا اقرب علیکن حبل الورید خدارا یافتم خدارا باید در وجود خودم و در اعمال خودم پیدا کنم بلند شدم نادمو پشیمان از اعماق وجودم گفتم الله اکبر اشک از دیدگانم جاری شد بسم الله الرحمن الرحیم .....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 4:18  توسط مصطفی رضائی  | 

مقدمه

درراستای ترویج فرهنگ اسلام ناب محمدی ومبارزه با تهاجم فرهنگی و انتقال اطلاعات واگاهیهای حقیر و مهمتر از ان کسب علم وتجربه بانام مولای متقیان امیر مومنان علی علیه السلام درایام سوگوار و شهادت این امام همام و لیالی قدر شروع فعالیت خود را در این وبلاگ بااستعانت از درگاه خداوند متعال وتوسل به ائمه اطهار علیهم السلام  اعلام میدارم . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 4:53  توسط مصطفی رضائی  |