نامه اي قبل از مرگ يك دختربچه
این مطلب را از سایت برادر عزیزم مسعود دهنکمی گرفته ام و نیاز به هیچ توضیح دیگری ندارد
با عرض سلام و درود بي پايان به ارواح پاك شهيدان و امام عزيز. اميدوارم اين سلام خسته و دل شكسته و نااميد را از يك دختر جانباز شيميايي پذيرا باشيد. حاج آقا دهنمكي عزيز حتما تعجب ميكنيد وقتي اين نوشتههايم را ميخواني ولي برادر اين را بدان شايد بعد از خواندن اين نوشته ام روحم ديگر در آن دنياست.
من دختر يكي از هم كيشانت جانباز محمد... هستم و شما را هم از كودكي از زماني كه پدر روزنامههاي شلمچه و دوكوهه را هر هفته به خانه ميآورد، از زماني كه به طور خفا دفتر خاطرات پدرم را خواندم و از عشق به مسعود دهنمكي و رضا برجي و آقاي مرتضي سرهنگي و آقاي حبيب ا... كاسه ساز مي شناسم و از زماني كه هفته نامه شلمچه را بستند پدرم روزنامه را به چشمانش زده بود و گريه ميكرد و من در تعجب بود كه بستن يك روزنامه هم گريه دارد؟! ولي نه عشق پدرم به روزنامه نبود به تفكر ده نمكيها بود. كم كم بزرگ شدم و امسال كه سوم راهنمايي هستم وقتي پدرم كه كوچكتر از شماست امسال عيد در گوشه اي از بيمارستان با درد لبخند ميزد با دلي غمگين فيلم شما يعني اخراجيها را ديدم.
در شبي كه شما در برنامه عبور شيشه اي آمديد همانشب چند نفر براي عيادت پدرم در خانه مان بودند وقتي اشكهاي شما را در تلويزيون ديد پدرم زار زار گريه ميكرد و همه ساكت و در تعجب بودند و ميگفتند آخر براي يك فيلمساز آدم گريه ميكند؟ و پدرم كه حالا هيچ كس گريههايش را كسي نديده بود و به قول مادرم كه هميشه به پدرم ميگويد تو قلب سنگي داري و به قلب يخي معروف است ولي آن شب به خاطر فقط اشكهاي شما گريه ميكرد. براي نزديكترين كسانش در اين چند سال ما نديديم گريه كند ولي بر اي شما...
پدرم ميگويد: مسعود دهنمكي مثل خودمان دل شكسته و بچه جنگ و خصوصياتش عين خودش است زودجوش – به شدت عصباني – در مقابل حرف زور و سركش ولي دلش مثل آيينه صاف و من عاشقش هستم. ولي من اين چيزها را نميفهمم و انتقاد دارم از بعضي از حرفهايتان.
حاج مسعود فيلم شما اخراجيها عين خاطرات پدرم است ولي او در آن زمان بعد از شهادت برادر دوقلويش كه در جزيره مجنون در كنارش به شهادت رسيد به يكباره عوض شد و پدرم هم به عشق مادرم به جبهه رفت و بعدش هم بعد از جنگ در سال 70 باز هم به پدرم زن ندادند و مادرم با پدرم فرار كرد و ازدواج كردند. شما در گفتههايتان مثال شهيد باكري را آورديد كه در وصيت نامه اش رزمندگان بعد از جنگ را به سه دسته تقسيم كرده بود و شما گفتيد دسته چهارميهم هستند كه به ارزشهاي جنگ هم پايبندند و مبارزه ميكنند. شما حاجي حتما ابزار مبارزه و دوستاني كه به شما كمك كنند امثال پدرم كه الان در گوشهاي افتادهاند بي كس بي يار مجبورند دق كنند چون كسي را ندارند. اگر باور نداريد خيليها مثل پدرم هستند كه دارند از بي وفاييها دق ميكنند و خانوادههاي شان هم دارند تو اين جامعه له ميشوند. مثل خودم كه شاگرد ممتاز و نمونه هستم. با نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد ولي چه؟ من الان آرزوي مرگ را دارم. همين ماه فروردين وقتي پدرم در بيمارستان بستري بود من ناخودآگاه كمدش را كه هميشه محكم ميبست با پيدا كردن قفل باز كردم و براي اولين بار دفتر خاطرات جنگ و جبهه اش را خواندم. نوشته بود تو جزيره مجنون – محور شط علي تا 20000 هزار ميشمرده تا نگهباني اش تمام شود. نوشته بود وقتي جنازه برادر دوقلويش را كه در معراج شهداي اهواز ديد باور نميكرد و از ترس پدرش در تشيع جنازه نبود. اما سخت ترين خاطره جبهه پدرم را خواندم. تازه فهميدم تو اين سالها چه كشيد. حاج آقا دهنمكي موافقيد كمياز نوشتهها و خاطراتش را برايتان بفرستم؟ (پس بخوانيد عين خاطراتش را) موقع عقب نشيني از قلههاي سيد صادق با وضع فجيعي عقب نشيني كرديم منطقه همه جا شيميايي – جانشين لشكر شهيد شده فرمانده اطلاعات و عمليات هم به جمع شهدا پيوست. فرمانده گردان شهيد اصغريخواه در پشت تخته سنگي آرام خوابيده با چند نفر از بچهها به بالاي سرش رفتيم. همه او را بوسيدند و من دستش را بوسه زدم از جيبش قرآن كوچك و نقشه اي و يك كلت كوچك برداشتم.
فرمانده گروهانمان هم به شهادت رسيد. ما مانديم بدون فرمانده از شدت سرما و سختيهايي كه كشيدم آرزوي مرگ را دارم. خستگي آخر دلم براي يك خواب خوش تنگ شده هر جا اصلي و شهيد است همان راه را ميرويم آمديم تا معبر ميدان مين. نميدانيم به كدام قسمت بايد برويم. چند نفر از همشهريان نشسته اند كنار تخته سنگي. گفتند چند نفر اشتباهي رفتند به ميدان مين و شهيد و زخميشدند ما هم ميترسيديم كه از كدام راه برويم. در 30 متري من 5 نفر افتاده اند. گفتم برويم شايد توانستيم آنها را به عقب ببريم ولي بچهها گفتند از لشگر نيرو آورده اند از نگهبان تا آشپز تا نامه رسان كه هر كس بايد يك زخمييا شهيد به عقب ببرند.
گفتند احتمال دارد مين منفجر نشده در اطراف آنها باشد زل زده بودم به آن 5 نفر در ميدان مين. دلم طاقت نياورد. به همراه سيروس دوستم رفتيم جلوتر رسيديم به 50 متري شان خداي من جمشيدي پايش قطع شده بود او از روستاي مجاور ما بود. سيروس گفت محمد برگرديم الان ميارن عقب آنها را. كنجكاو شده بودم جمشيدي بسيجي و از گردان كميل بود حتما هر 5 نفر جزو گردان كميل هستند ناخودآگاه رفتم جلوتر. بچهها از دور فرياد ميزدند كه بابا ديوانگي نكن شايد مين زير برفها باشد. دور زدم به جنازه اي كه صورتش آن طرف بود زل زدم بهش كه چكمه و بادگير تنش بود. چشمانش را باز كرده خداي من چقدر آشناست رفتم جلوتر با ترس و لرز دستهايش را بالا برد. هر آن انتظار مين را داشتم رسيدم به 20 متري خداي من محسن غريب پور هم هم ولايتيام. زنده بود خدايا آن يكي هيكل بزرگتر آن طرف افتاده كي است. باز هم دور زدم. ميترسيدم نگاهش كردم. او هم نگاهم ميكند. بادگير را از سرش كشيد.) خدايا چه ميديدم. دامادم محمدحسين گريه ام گرفت. تو حال خودم نيستم. زار زار گريه ميكنم خدايا اون 3 تا بچه دارد. خواهرم چقدر بهش سفارش ميكرد. اون پاسدار بود. ميخواستم بروم كمكش. هر چه توان داشت فرياد زد. هرچه نفس داشت تو برفها كشيد بيرون گفت. برگرد – جلو نيا – اينجا معبر مينه خدايا ديگر اشكي ندارم. از ديشب آن قدر شهيد داديم و دوستانم و هم محلگيهايم رفتند همه زخميها جا ماندند ديگر خستهام. خسته بچهها آرامم كردند.
گفتند محمدجان الان ميارن عقب همه شان را. من كه فقط تازه 17 سالم شده بود و جثه هم نداشتم. نگاهش كردم. گفتم همين جا ميمانم ولي بعد از چند دقيقه غرش هواپيماها كه در ارتفاع خيلي پائين. بمباران ميكردند. باز هم شيميايي اين بار رنگ دود سبز است. دامادم قسمم مي داد برگردم نگاهش كردم لبخند زد به من بغض توي گلويم دارد خفه ام ميكند. با گريه جدا شدم خداي من دامادم آن لحظه به فكر فقط 3 تا بچههاش بود. برگشتم. فرياد زد برگرد محمد ترا به خدا تو بمان و برگرد. فرياد زدم آخه تو تو تعاون لشكر بودي اينجا چه كار خنديد دستهاش را بالا برد. با نااميدي برگشتم (بعد از 4 سال دامادم و تمام شهدا. فرمانده لشكر همه را آورددن. تقريبا يك مقدار گوشت بر بدنشان بود. امروز افسوس ميخورم چرا نماندم. چرا. بعد از اين همه سال هنوز نميداند خواهرم.
اين 18 سال هنوز آن بغض توي گلويم است. خدايا ديگر بريدم از اين دنيا. از شهادت فرار كردم. ولي امروز فقط آرزوي مرگ را دارم.»
بله برادر حاج مسعود دهنمكي عزيز هر چند من بدون اجازه پدرم نوشتههايش را خواندم ولي همواره الان مدتي است دارم ميسوزم كه اون تو اين سالها چه كشيده.
بعد از اخراج پدرم از كار توسط نيروهاي مشاركتي به كمك خدا به اين هيئت آمديم. هيچ چيز نداشت. 4 سال هر هفته پدرم مراسم گرفت. ايام محرم فاطميه ميگفت به ائمه و شهدا بدهكارم. چه بدهكاري او خود را در قضيه دامادشان مقصر ميدانست و ميخواست خدا او را ببخشد.
حاج مسعود عزيز الان 10 روز است كه به يك باره صاحبان اين خانه و حسينه كه پدرم درست كرد بر سر ما ريختند كه بايد خانه را تخليه كنيد. باور نميكنيد حتي يك شب غذاي سالم از گلويمان پائين نرفت. و پدرم آخر دارد آب ميشود. تمام داروندارش را داد به يك نفر كه فرار كرد و الان تو پول داروهايش مانده بله داريم از اين حسينه هم اخراج ميشويم. و من ديگر طاقت اشكهاي پنهان پدرم را ندارم. اون هيچكس جز خدا و شهدا را ندارد شب جمعه ساعت 12 شب پدرم را در سر مزار شهيد سيدحسين ميرحسني بي حال پيدا كردند. از حال رفته بود. وقتي 2 روز پيش فهميد دخترهاي صاحب اين خانه به مادرم كه سيد است توهين كردند نميدانيد چه حالي شد اين هم از بچههاي جنگ كه عاشق ائمه و شهدا و آخرش اين. اين روزها هر لحظه انتظار ريختن وسايلمان به بيرون كوچه را داريم و من ديگر نميتوانم بيش از اين شاهد خرد شدن پدر و مادرم باشم ميخواهم بميرم و هر چند ميدانم خودكشي نشانه ضعف انسان است نميدانم چرا شما را به عنوان درد دل انتخاب كردم شايد به خاطر علاقه شديد پدرم به شما و شايد هم خوابي كه چند شب پيش ديدم. ولش كن. به هر حال مرا ببخشيد برادر. هنوز نميدانم چگونه بايد اين نامه به دستتان برسد. نذر كردم با اقا امام زمان و شهيد عمويم كه يك جوري اين نوشته به دست شما برسد. خواهشم از شما فقط اين است. در مورد نوشتههايم بماند امانت پيش تان تا ابد. من از مرگ نميترسم. ولي از آبروريزي خيلي. من مهرناز ... فرزند محمد جانباز شيميايي و تنها فرزند كه با نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد. به خاطر آبروريزي و نداشتن يك ريال براي اجاره جايي و به خاطر توهين به پدرم و ريختن اسباب و اثاثيه زندگي مان به بيرون كوچه از اين دنيا خلاص ميشوم. من خودم را فداي پدرم كه از سن 15 سالگي جانش را فداي نظام كرد ميكنم. نظاميكه حتي يك بار كمكي به پدرم نكرد. نميدانم بعد از من چه بر سر پدر و مادرم ميآيد خدايا به آنها خيلي صبر بده خيلي ديگر ناي نوشتن ندارم. جناب حاج مسعود دهنمكي به آقاي اكبر عبدي و سيدجوادهاشميسلام گرمم را برسانيد (به خدا خسته ام خسته) براي من دعا كنيد تا خدا مرا ببخشد.
مهرناز...
نام و آدرس محفوظ است.